ديروز يه روز خيلي خيلي خاص بود واسم.يه جورايي رفته بودم چيزي از کسي بگيرم،واسه همين مرخصي گرفتم،وقتي ميرفتم بچه ها ميگفتن تو که هيچوقت مرخصي نميرفتي،کجا ايشالا،يکي ميگفت ميري خونتون يکي ديگه ميگفت ميري سر قرار و...
ولي واقعا نميدونم ميشد بهشون گفت يا نه.من که ترجيح ميدم هميشه ساکت بمونم و هيچ وقت راستشو نگم.و بگم آره قرار دارم،خب دروغ که نيست قراره ديگه!!!
چون ميدونم حتما بهم ميخندن و مسخرم ميکنن و ميگن (ديووووونه)
پس بيخيال،بزا فقط من بدونمو تو تا آخر دنيا.اصلا نميدونم تو اين زمونه کوفتي چرا همش آدما يا دنبال پولن يا انتقام يا تريپ لاو يا عشق و حال.
خدايا ديگه خسته شدم از اينهمه فيلم بازي کردن،از اينکه نميتونم خودم باشم،شايد الان که ميشينمو خوب فکر ميکنم بهتر دليل تنها بودنمو درک ميکنم،شايد به اين خاطره که خودم خواستم و يا شايدم تو...
واسه اينکه دوست دارم بيشتر خودم باشمو کمتر فيلم بازي کنم شايد تو هم همينو ميخواي چون هميشه ازت بهترينارو ميخاستم و حالا ...حالا که فکر ميکنم ميبينم چيزي بهتر از اين وجود نداره.درسته که خيلي سخته ولي به قول گفتني(هرکه طاووس خواهد...)آره آره من همينو ميخوام اميدوارم تا ته دنيا همينو بخوام ولي اي کاش...ميدونم ميدونم بارها بهت گفتم که هيچوقت آرزويي واسه خودم ندارم ولي اين خط -اينم نشون+.
اينجا دارم بهت ميگم.دارم واست مينويسم به دو دليل.يکي اينکه نگي که نگفتم.دوما اينکه وقتي "شد"چه اين چه اون،يادم نره که بايد يادم بمونه که تا آخر عمر بگم(مهربونم دوست دارم)
* 7 تير تولدمه*ميدونم که لياقتشو ندارم و حتما نتونستم اون حد نصابي رو که قول داده بودم بيارم ولي...
تو که ديدي و شنيدي.هر روز تو با خودم جنگ دارم.چند بار زدم تو پر خودم،چند بار به خودم ضدحال زدم چند بار چند بار...
تو که ديدي زورمو زدم سعيمو کردم اگه ميبيني نشد...لعنت به من آخه خودت گفتي از هرکس به اندازه توانش انتظار داري.پس تو چه انتظاري ازم داري،غير اينه که خيلي خيلي ضعيفم غير اينه که خيلي کم طاقتمو روز به روز دارم خودمو ميخورم.
پس اکه قراره "بشه" بشه چون من ديگه طاقت ندارم.
در مورد اولي ميدونم که ساعت همه چيز دست توست ولي خب دارم ازت خواهش ميکنمو فقط حقمو ازت ميخام"يعني ميشه که بشه.اگه بشه ديگه دومي رو ازت نميخام.
خواهش ميکنم بهم نشون بده که واست ارزش دارم و هديه تولدمو بهم بده.هديه تولد 27سالگي.27سال.....و ممنون واسه تمام اين سالها و!!!آدم بايد خودشو واسه همه چيز آماده کنه.
و اگر صلاح ندونستي که "بشه" در اون صورت من به "خيري"که از جانب تو بهم برسه به شدت مهتاجم به شدت.درسته که مثل معجزست ولي من به تو ايمان دارم به خدايي که کوههارو به رفتار درمياره.خداي ستونهاي ناديدني ستارگان و کهکشانها خداي رام کننده خورشيد و ماه خداي ملايک مقرب و پيامبران مرسل.
خداجون دومي رو هم واسه رسيدن به تو ميخوام چون پرواز با دوتا بال و يک بدن و دو قلب خيلي زيباترو مطمعن تره
انتظار انتظار انتظار.....چه کلمه سختيه اين انتظار،اونم بيشتر براى کسايى که نميدونن تا کى بايد صبر کنن،البته خود اين افراد هم دو نوع هستن،افرادى که به انتظار نامشخصون(از نظر زمانى)ايمان دارن و يه جورايى ميدونن که ديرو زود داره ولى سوخت و سوز نه...اين گروه اگرچه کارشون سخته ولى حداقل راحت تر از اوناييه که نه مدت براشون مشخصه و نه اميدى به حاصل شدن مراد دارن.
ميگن:دوتا عابد زير درخت بيدى نشسته بودن و منتظر بودن که رستگار بشن،ناگهان صدايى مقدس از پس درخت گفت:شما در نهايت رستگار خواهيد شد اما!!!!
عابدها گفتن اما چى؟ واون صداى مقدس پاسخ داد؛بايد چند سال بگذره
عابدها گفتن چقدر؟صدا گفت؛برگهاى اين درخت رو ميبينيد،هر کدام از اين برگها نمايانگر يک سال انتظار شماست،پس به اندازه تمام برگهاى درخت.
عابدها بعد از اين قضيه هر کدوم حالات متفاوتى داشتن،يکى خوشهال و ديگرى مايوس.
عابد خوشهال از عابد مايوس پرسيد،ميتونم دليل ناراحتيتو بدونم.
و عابد مايوس گفت؛اين درخت هزاران برگ داره و ما بايد هزاران سال منتظر باشيم و اين از عهده من خارجه،و سرى از روى نا اميدى تکون داد و بدون اينکه دليل خوشهالى دوستشو بپرسه رفت.
عابد تک و تنها زير درخت نشست و انتظار طولانيشو شروع کرد،هنوز مدتى نگذشته بود که اون صدا باز اومد و گفت:عابد چرا نرفتى،وعابد در جواب گفت؛چون ميدونم اين انتظار بالاخره به پايان ميرسه و در نهايت رستگار خواهم شد،اگه به اندازه برگهاى تمام درختهاى عالم هم طول بکشه باز هم خواهم ايستاد.
صدا گفت؛مطمعنى؟
عابد گفت:
دست از طلب ندارم تا کام من برآيد،يا جان رسد به جانان يا جان ز تن درآيد.
در اون هنگام ندا اومد که،برخيز و خوش باش که رستگار شدى.
آره يه فرقى هست بين هدف و هوس،خدا هم اينو خوب ميدونه و مارو امتهان ميکنه و حق رو به حقدار ميده،اونه که از رازها و نيات دلهاى بنده هاش باخبره و اونارو اجابت ميکنه...
خدايا تو از خواسته دلم آگاهى آگاهى وآگاهى به وسوسه هاى درونم،ازت ميخوام که منو به راه راستت هدايت کنى و به اندازه توانم ازم انتظار داشته باشى چون بارها به ضعفم اعتراف کردم،
خدايا ما از توييم و به سوى تو برميگرديم و عشق اول وآخر تويى پس سرانجام کارمونو به رستگارى ختم کن و ايمانمونو قوى و نور وجود مقدستو تو دلهاى کوچيکمون بنداز اى مهربانترين مهربانان
دوست دارم
فکر ميکنم،فکر ميکنم،فکر ميکنم...اين روزها فکر کردن شده يکى از بزرگترين مشغله هاى ذهن خستم،فکر کردن به گذشته نه براى حسرت خوردن بلکه فقط و فقط براى حسابرسى و عبرت گرفتن از اون،که ببينم کى بودم،چى کاره بودم و...اما تو اين گشتو گذارى که به گذشتم داشتم چيزاى خوب زيادى ديدم چيزهاى بد هم کم نديدم.
لحظه هايى بود که حضور خدارو کنارم حس کردم،چه از اونجايى که خيلى چيزهارو بهم داد و نداد چه از اون دست بازدارندش که منو نجات ميداد از خيلى از منجلابهايى که ميتونستم توشون بيفتم اما نه....انگار يکى نميخواست،يکى هميشه هوامو داشت،يکى هميشه دوستم داشت،دوستم داشت...
دوست نداشت ازش دور شم(دقيقا مثل همون داستانى که يکى خواب ميبينه تو ساحل با خدا قدم ميزنه)حالا ميفهمم چه چيزى واقعا پشت اون داستان بود.
حتى اين غربت حالام تو اين شهر حال بهم زن و تمام مصايبى که واسم داشت...
ميدونم که همه و همه يه هکمتى داره،اصلا نميشه که نداشته باشه،اين که بعضى وقتا از خودم متعجب ميشم که واقعا اين منم،منى که با يک روز دورى از خونم،بهشتم تب ميکردمو مدام بهونه ميگرفتم حالا سالهاست گلادياتور وار تو تنهايى محض و غربتى که ذره ذره در حال ذوب کردن روحمه سعى ميکنم راهمو پيدا کنم وبشکنم کمر چيزهاى شکستنى رو که قبلا بايد ميشکستم اما...
و در اين راه لحظه اى تنهام نذاشتى و تو اين تنهايى و بيکسى شدى تنها رفيق تنهاييهام تا بازم بهم ثابت کنى که چقدر عوضيم.
تو خوشى همرام بودى و من نبودم،تو سختى تو بودى و منم بودم(بعضى چيزام بين خودمون بمونه بهتره،ميترسم شيطون از اون ور پرتم کنه پايين)
حالا چيزهايى دارم که اونارو با ثروت آقاى گيتس هم عوض نميکنم.
?.خودت
?.سلامتى پدر و مادر عزيزم
?.يه عالم چيزاى خوب که اگه بچه خوبى بودم بهم ميدى
بازم دوست دارم
دلِ نوشته هاى غريبه در
سلام،امروز احساس غريبى دارم،دارم دوباره و دوباره زندگيمو مرور ميکنم و به اين فکر ميکنم که آيا ارزش اينو دارم که دوستم داشته باشى،آيا تابه حال کارى واسه خوشنوديت انجام دادم،ويا اينکه تاحالا سعى کردم از خودم و خواسته هام براى رضاى تو بگذرم،خدا جونم حالا که يه فلاش بک به زندگى گذشتم ميزنم ميبينم که اصلا و ابدا بنده با ارزشى واست نبودم،موجود خوبى نبودم واست،درستکار نبودم واست،نميدونم،واقعا نميدونم تو چطور من و امثال منو که اتفاقا تعدادمون زياد هم هست تحمل ميکنى و با عدالتت باهامون رفتار نميکنى،واى...واى...به حال روزى که بخواى عدالت رو برامون جارى کنى،اون روز روزيه که روى من و امثال من سياست،خداجونم اگر تابه حال گناهى انجام دادم که تعدادشون کم هم نبوده به خاطر اين نبود که ازت نميترسم"نه"من فقط از تو و از شرى که بخاطر گناهام بهم برسه ميترسم،اين بى باکى من فقط به خاطر اين بود که بارها گفتى گناهان بندهام هر قدر هم که زياد باشه،اگه توبه کنن من اونارو ميبخشم.آره خدا جونم بخشندگى و مهربونى و لا پوشونى گناهام توسط تو منو اِنقدر گستاخ کرد که بارها و بارها سرکش شدم.آخ...گفتم توبه و باز داغ دلم تازه شد...واى بر من،که منِ عوضى تابه حال صد بار توبه رو هم رد کردم و از بس شکستم و بستم ديگه خودم خجول و خسته شدم و ازت شرمسارم و اينجاست که بيشتر و بيشتر به اينکه عجب صبرى دارى پى ميبرم و البته به اين موضوع که من هم عجب رويى دارم،خداجون اينو از ته قلبم ميگم،ميترسم"ميترسم از روزى که دوباره ابليس پست رو کنه بهت و با خنده بگه؛همين بود بنده اى که دوستش داشتى!!!و با لبخند پيروزمندانه اى بگه؛آياواقعا ارزشش رو داشت.
واى بر من...واى بر من...اگر دوباره اين روز رو ببينم.
ولى...ولى بايد اعتراف کنم اين کار اصلا براى شيطان ملعون سخت نيست چون من هزار باره اعتراف ميکنم و کردم که خيلى خيلى...ضعيف وسست هستم و يه شکار راحت براى ابليس پست" اگر تو يار و ياورم نباشى،خدايا پناه ميبرم به تو از شر وسوسه هاى شيطان هايى که هر لحظه و هر لحظه با وسوسه هاى خوشرنگشون منو به سوى پستى و ذلالت و رذالت فرا ميخونن.
خداوندا خودت نگهبان و حافظم باش که تو به تنهايى منو کفايت ميکنى.
خدايا کمکم کن و دوست دارم
سلام خدا جون امروز حالت چطوره"من که خيلي خوبم ،ولي ميدونم که اين خوشي زياد طول نميکشه،ولي....ولي اينا همش دليل داره خيلي زياد هم دليل داره،خدا جونم تو اين کله پر از سواله،بعضي وقتا ميشينمو با اين عقل ناقصم سعي ميکنم جوابشونو پيدا کنم اما...اما ميدونم،ميدونم که نميدونم ونميتونم کاملا حکمتشونو درک کنم چون خيلي،خيلي خيلي ضعيفم،از هر نظر که فکرشو بکني،اصلا اگه اينجوري نبود که آدم نميشدم،خداجون اين دنيايي که ما واسه خودمون ساختيم از جهنم هم بدتره،تو اين دنيا حماقت يعني زرنگي،غرور و ريا يعني شخصيت،پست فطرت بودن و دروغگويي هم يعني سياست و کياست و....،خدا جونم يعني ما انقدر نفهم شديم يا انقدر احق!!!! و قدرت درکمون انقدر پايين اومده که ديگه اين چيزاي ابتدايي رو هم که يه بچه ميفهمه(به خدا بچه ميفهمه)ما نميفهميم،شايد به خاطر همينه که همش ميگيم بچه ها نميفهمن،چون خودمون نميفهميم،چون نميفهميم که روحمون چقدر تو لجن فرو رفته و از خدا دور شده،اي کاش...اي کاش اندازه يه بچه بعضي چيزارو ميفهميديم،و اي کاش تو بعضي موارد هرگز بزرگ نميشديم و پاک بودنمونو حفظ ميکرديم،ايکاش ميفهميديم تو دنيايي که بزرگترين و مهمترين کارهاي مدعيترين ؟؟؟آدماش کثيفترين پست ترين کارها نزد خداست؛ جاي خيلي کارها نيست،کارهايي که انجام دادنش عين حماقته و احمق کسيه که فکر ميکنه هرگز نميميره و خدا هم هرگز خفتشو نميگيره،اگر کمي چشمهاي کورمونو باز کنيم عزراييل رو هم خواهيم ديد،مرگ هميشه براي همسايه نيست،شايد نيم ساعت ديگه..يا حالا..يا صد سال ديگه...کميتش مهم نيست،اصل کيفيته!مهم اينه که آيا آماده هستم يا...خدايا همين جا و در همين ساعت،در پيشگاه درگاه پر عظمتت توبه ميکنم از تمام گناهان ديروز و امروزم و ازت خواهش ميکنم اگر قراره از راهت خارج شم جلومو بگيري،حتي با مرگ که صد بار بهتر از زندگي با حماقته،ودر آخر کار اينکه، اي اول و آخر هر چيز؛ منو احمق نميران و اينکه در اين راه ازت کمک ميخوام چون خيلي ضعيفم...دلم خيلي پره ولي ...خدايا کمکم کن و دوستت دارم
خدايا كمكم كن،اگه تو كمك نكنى كى كمك كنه،اى تنها رفيق سالهاى تنهاييم,خدايا خسته ام تنهام دلم گرفته مى خوام حرف بزنم اما با کى،کسى حرف منو نميفهمه،جنس حرف آدما فرق ميکنه،اکثر حرفا از جنس دروغ ريا و منفعت طلبى و هزارو يک مزخرف ديگست،ديگه دارم کم ميارم آخه رازش تو چيه که مارو تو اين برهوت ول کردى آخرش چى ما که بايد بيايم پيش تو،ما که خودمون اعتراف ميکنيم که چقدر ضعيفيم پس چرا،چرا باهامون بازى ميکنى،ما که عمر نوح يا صبرايوب نداريم،حالا که اختيارمون دست خودمون نيست وکشتى سرنوشتى که تو اونو برامون نوشتى مارو به هرجايى که تو ميخواى ميبره ازت ميخوام هواى مارو داشته باشى و مارو تو دستاى مهربونت حمل کنى کنى و نزارى طوفان غرور و ريا و خودخواهى و...مارو به جايى ببره که نبايد،خداوندا هرچقدر بيشتر زندگى ميکنم بيشتر ميفهمم که آدم بودن چقدر آسونه و انسان بودن چقدر سخت،خداوندا من نميخوام مثل حيوونى باشم که فقط وقتى گرسنشه صاحبشو ميشناسه،خدايا من ميدونم که تو اول و آخر هر چيزى،اگه هم نميدونم بهم بفهمون تا فقط وقتى که بهت نياز دارم نيام طرفت،خداوندا روحمو بزرگ کن تا اين پستى رو از خودم دور کنم ،تا بدونم عشق واقعى فقط تويى،خدايا بهم کمک کن که اگه در همين لحظه عمرم تمام شد و اومدم پيشت با روى سفيد بيام نه روسياه،خداياتو هم اينو بدون که خيلى بهت نياز دارم تا تو هر لحظه و هر نفس کنارم باشى و مواظبم باشى تا انسان بودنو با تو و براى تو تجربه کنم و از عمق وجودم فرياد بزنم (من انسانم) نميخوام حيوان صفتانه زندگى کنم پس *خدايا کمکم کن* دوستت دارم و از بابت همه چى ممنونم.
::دوستدار تو يه تنها::