سلام خداي مهربونم،من حالم خوبه،حال تورو هم نميپرسم چون تو هميشه خوبيو خوبي،از آخرين باري که واست مينويسم خيلي ميگذره زمانيکه اميدوارم تو کارنامم حسابش نکني چون اصلا و ابدا از خودم راضي نبودم و نيستم اين که من از خودم راضي نيستم يعني تو اصلا ازم راضي نبودي،قصد قضاوت بجاي تورو ندارم اما ميدونم که واقعا افتضاح بودم. خداجون وقتي واقعا و با دقت تمام به عظمتت و نشونه هاي اون نگاه ميکنم مطمعن ميشم که من و تمام مصائبم در برابر فقط و فقط چيزائي که تو آفريدي و من اونارو ميبينم و نه چيزهايي که نميبينم و نه وجود پر عظمت ذاتت چه قدر کوچيکم و کوچيکن. اين کوچيکيو حقارت در برابر تو منو آروم ميکنه و بهم ميفهمونه که من چيزي نيستم بجز قسمت بسيار کوچيکي ازجريان جاري خلقت و آفرينشت که در هر لحظه و هر آن در حال شدن و شدنه،چه بخوام و چه نخام من هم با اين رود پر تلاطم همراه هستم رودي که هدفش درياست،دريايي از نور و روشنايي که همه چيزش حقه و حقه چون فرمانرواش توئي،زيباست چون تو زيبائي،عاشقانست چون تو عاشقي. خداجونم منم دوست دارم جايي باشم که همه چيزش حقيقيو پايداره اما "ميترسم"ميترسم که بار گناهام انقدر سنگين بشه که برم کف اين رودخونه و انقدر تو لجناش فرو برم که جزئي از اون بشم و تا ابد به دريا نرسم،پس کمکم کن که سبکبار باشمو سبکبال تا اين مرحله به ظاهر طولاني اما در حقيقت کوتاه و بسيار خطرناک وهم آسونو به سلا?مت طي کنم و تو اين رود به چيزي دل نبندم،به چيزائي که بلاخره روزي تمام ميشن"خوب يا بد اما به يقين تمام ميشن،بجز عشق واقعي که تو تو اين دنيا واون دنيا ضمانتش کردي.. تو داناي مطلقي،اگه ميدوني من تنها قادر به اين طي اين مسير پرخطر نيستم و ممکنه به بيراهه کشيده بشم ازت ميخوام جنسمو پاک کني و همسفري بدي بهم از جنس خودم تا باهاش قويتر بشم و عاشقتر عاشق تو و تموم چيزايي که ميتونه منو در نهايت به تو برسونه. خداي مهربونم ما آدما هميشه تجربه گريم و اگه درس نگيريم به همين صورتم ميمونيم،ازت ميخوام روهمو بزرگ کني و بهم درک بدي تا تجربه رو تجربه نکنم و بتونم ماموريتيرو که تو اين بازي بهم مهول کردي به بهترين شکل ادا کنم و تورو از خودم راضي کنم. خداجون خواهش ميکنم فراموشيرو ازم دور کن تا هزار و هزارباره اين جمله ساده يادم نره که مشکلات من در واقع مشکل نيستن اونا چيزهايي هستن که ماموريتشون "شدنه" چيزاي هدفداري که بايد ميومدن تا روزي بشن تا مسيرهامونو تغيير بدن به سمتي که تو ميخواي، از هر راهي،چه چيزاي که بظاهر خوبن ولي در واقع "بد" و چه چيزايي که در ظاهر نحسن جوري که داد آدمو در ميارن که "آخه خدايا چرا من" ولي در باطن "خيري" توش هست که در نهايت مسير آدمو به بهترين راهها ميکشونه و آدمو از اينهمه نظمو حکمتت شگفت زده ميکنه. مهم اينه که ما اونقدر خوب باشيم که تو مارو با خوشيها و ناخوش?ها،موانع و لطفت در نهايت به سمت خودت بکشوني و به خودت نزديک،اين خيلي بهتر از اينه که با خوشي،خوشي و خوشي مارو از خودت دور کني تا جايي که در نهايت جزيي از لجناي کف رودخونه بشيم،جوري که ديگه نه راه پس داشته باشيم نه پيش و سرانجاممون پشيموني باشه،پشيموني که ديگه فايده نخواهد داشت.... و خدا جون نذار اينم فراموش کنم که تو بزرگي،بزرگتر از تمام شدنها?? که من بهشون ميگم مشکل،مصيبت،شر... و اينو بهم بفهمون که اگه خوب باشم تمام چيزايي که طرفم ميان چيزايي نيستن جز لطفاي پيدا و پنهانت چه در ظاهر خوب چه در ظاهر بد. خدايا من تمام سعيمو ميکنم که خوب باشم،ميدونم که شايد نتونم اونجوري که تو ميخواي باشم اما من هميشه به لطفو کرمي که ازت بهم برسه به شدت محتاجم و ازت ميخام بهترينهارو واسم رقم بزني اي کسي که هيچوقت تنهام نذاشتي و نميذاري.اي خداي آفريننده کوه، ستاره،پرنده،من و....... دوست دارم.
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 1:7 توسط غریبه |

بيستو هفت سال....خيليه هيچ وقت فکرشو نميکردم روزي به اينجا برسم.....نميدونم تا کي ادامه داره ولي دارم سعيمو ميکنم....دستو دلم به نوشتن نميره و...امروز همون روز موعوده...ميدونم که هيچ عهدي به گردنم نداري ولي تمام التماسام مال حالا بود...تا حالا خبري نشده.......................خداااااااااا.......کمکم کن ميترسم از اين که نا اميدي بياد سراغم...از خودم ميترسم از ضعفم ميترسم... شايد!!!امروز هيچ اتفاقي نيفته و مثل تمام روزهاي لعنتي ديگه عمرم بگذره ولي...اگه هيچ اتفاق خاصي نيفتادو مثل همه روزها گذشت...... خيلي سرخورده ميشم"نا اميد نه"سر خورده،مثل يه گ...د ميشم!!! افسرده و سرشکسته از اينکه لياقت هيچي رو ندارم،نه لياقت کمو نه لياقت زيادو... خدايا من هيچ وقت از رحمت بيکران تو نا اميد نيستم،من از خودم نا اميدم از بي لياقتي خودم ناراحت و نا اميدم... از اينکه شايد ديگه دوستم نداري...دلم به همين خوشه گه تو دوستم داري... ميدونم و کاملا ميدونم که خيلي خيلي و بيش از حد عوضيم،آخه چه انتظاري دارم ازت حالا که اينو ميدونم...ميدونم که خيلي عوضيم،تو هميشه با نشونه هات با ما حرف ميزني،همين حالا که اينو تو سررسيدم مينويسم پايينش يه ضرب المثل ايتاليايي نوشته که (آخرين چيزي که از دست ميرود اميد است)!!!!! چرا از تو اين همه صفحه من بايد اينجا بنويسم! خوب خيلي تابلوئه که اين يه نشونست. پس اميدمو از دست نميدم...ولي ديگه دست خودم نيست که مثل يه گ...د مريض به زندگي روزمرم ادامه ندم تا وقتي که منو لايق بدونيو ....... ديگه هيچ کدوم از اين چيزاي پستو نميخوام.... ميدونم اونورم سرنوشت خوبي در انتظارم نيست ولي بيخيال...اين نهايت توانم بود..نميتونم...اينجا مثل زندونه...من پستم..از خاک که نميشه انتظار طلا بودن رو داشت...لياقتم همينه...تازه از سرمم زياده...فقط خواهش ميکنم ...خواهش ميکنم که زود تمومش کن چون خيلي خسته ام...خيلي خستم..ولي تنها نيستم چون تورو دارم ، ولي آخه يعني چي که پيش کسي که دوسش دارم نباشم! آره من نفهمم...نميفهمم....نميخوام که... خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا...کمکم کن................
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 0:37 توسط غریبه |


ديروز يه روز خيلي خيلي خاص بود واسم.يه جورايي رفته بودم چيزي از کسي بگيرم،واسه همين مرخصي گرفتم،وقتي ميرفتم بچه ها ميگفتن تو که هيچوقت مرخصي نميرفتي،کجا ايشالا،يکي ميگفت ميري خونتون يکي ديگه ميگفت ميري سر قرار و...

ولي واقعا نميدونم ميشد بهشون گفت يا نه.من که ترجيح ميدم هميشه ساکت بمونم و هيچ وقت راستشو نگم.و بگم آره قرار دارم،خب دروغ که نيست قراره ديگه!!!

چون ميدونم حتما بهم ميخندن و مسخرم ميکنن و ميگن (ديووووونه)

پس بيخيال،بزا فقط من بدونمو تو تا آخر دنيا.اصلا نميدونم تو اين زمونه کوفتي چرا همش آدما يا دنبال پولن يا انتقام يا تريپ لاو يا عشق و حال.

خدايا ديگه خسته شدم از اينهمه فيلم بازي کردن،از اينکه نميتونم خودم باشم،شايد الان که ميشينمو خوب فکر ميکنم بهتر دليل تنها بودنمو درک ميکنم،شايد به اين خاطره که خودم خواستم و يا شايدم تو...

واسه اينکه دوست دارم بيشتر خودم باشمو کمتر فيلم بازي کنم شايد تو هم همينو ميخواي چون هميشه ازت بهترينارو ميخاستم و حالا ...حالا که فکر ميکنم ميبينم چيزي بهتر از اين وجود نداره.درسته که خيلي سخته ولي به قول گفتني(هرکه طاووس خواهد...)آره آره من همينو ميخوام اميدوارم تا ته دنيا همينو بخوام ولي اي کاش...ميدونم ميدونم بارها بهت گفتم که هيچوقت آرزويي واسه خودم ندارم ولي اين خط -اينم نشون+.

اينجا دارم بهت ميگم.دارم واست مينويسم به دو دليل.يکي اينکه نگي که نگفتم.دوما اينکه وقتي "شد"چه اين چه اون،يادم نره که بايد يادم بمونه که تا آخر عمر بگم(مهربونم دوست دارم)

* 7 تير تولدمه*ميدونم که لياقتشو ندارم و حتما نتونستم اون حد نصابي رو که قول داده بودم بيارم ولي...

تو که ديدي و شنيدي.هر روز تو با خودم جنگ دارم.چند بار زدم تو پر خودم،چند بار به خودم ضدحال زدم چند بار چند بار...

تو که ديدي زورمو زدم سعيمو کردم اگه ميبيني نشد...لعنت به من آخه خودت گفتي از هرکس به اندازه توانش انتظار داري.پس تو چه انتظاري ازم داري،غير اينه که خيلي خيلي ضعيفم غير اينه که خيلي کم طاقتمو روز به روز دارم خودمو ميخورم.

پس اکه قراره "بشه" بشه چون من ديگه طاقت ندارم.

در مورد اولي ميدونم که ساعت همه چيز دست توست ولي خب دارم ازت خواهش ميکنمو فقط حقمو ازت ميخام"يعني ميشه که بشه.اگه بشه ديگه دومي رو ازت نميخام.

خواهش ميکنم بهم نشون بده که واست ارزش دارم و هديه تولدمو بهم بده.هديه تولد 27سالگي.27سال.....و ممنون واسه تمام اين سالها و!!!آدم بايد خودشو واسه همه چيز آماده کنه.

و اگر صلاح ندونستي که "بشه" در اون صورت من به "خيري"که از جانب تو بهم برسه به شدت مهتاجم به شدت.درسته که مثل معجزست ولي من به تو ايمان دارم به خدايي که کوههارو به رفتار درمياره.خداي ستونهاي ناديدني ستارگان و کهکشانها خداي رام کننده خورشيد و ماه خداي ملايک مقرب و پيامبران مرسل.

خداجون دومي رو هم واسه رسيدن به تو ميخوام چون پرواز با دوتا بال و يک بدن و دو قلب خيلي زيباترو مطمعن تره

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 0:36 توسط غریبه |

ديگه روم نميشه،نميدونم چي بگم،استغفرالله اگه من به جات بودم همين الان يه شهاب سنگ گنده رو ميفرستادم تا بخوره تو فرق سر اين عوضي که اينجا در حال پاچه خواريه و مثلا داره اعتراف ميکنه. ماشالا رو که نيست،به قول گفتني سنگ پاي قزوينه!نميدونم ديگه به چه زبوني بايد بهم بفهموني که"آهاي"تويي که اونجا نشستي،هيچ وقت آدم نبودي و نخواهي شد!هر وقت که ميام يه خورده کارامو راستو ريست کنم و يه خورده شبيه بنده هاي خوبت رفتار کنم،يه دروغ،يه غيبت،يه کوفت،يه زهر ماري جلوم سبز ميشه و هزارباره بهم ميفهمونه که اي داد بيداد بازم گول خوردى و چقدر ضعيفي،اصلا فکر ميکنم انقدر طعمه آسوني شدم واسه شيطون که ديگه خودش نمياد سر وقتم و زحمت منو ميندازه گردن نوچه هاش.خداجون ميدونم دوست نداري شيطون رو شاد کنم ولي...ولي به مرگ خودم دارم زورمو ميزنم، خودت که ميدوني تو دلم چي ميگذره،از همون موقع"يعني خيلي وقت پيش،اون وقتايي که تازه دست چپو راستمو بلد شده بودم...آره آره فکر کنم همون موقها بود که بهت فکر ميکردم و به يادت بودم،چه روزاي خوبي بود،تو يادته"منم يه چيزايي يادمه،دوران پاک بچگي،چه زيبا بود چقدر آدم خوبي بودم،هنوز روحم کثيف نشده بود،حالا که درست فکر ميکنم چيزايي يادم مياد که الان به نظرم خيلي عجيب ميرسه،اونموقه جلوي چشماي پاکمون اتفاقاتي ميفتاد که فقط ما ميديمشون نه بزرگترا،چيزايي که الان ما نميبينيمو بچه ها ميبينن،مثلا خيلي از مشکلات اين دنيايي بزرگمون تو چشم بچه ها مسخرست که اگه بدونيم واقعا هم همين طوره و بالعکس.....حيف وصد حيف که همش تموم شد،ايکاش همونجا تمومش ميکرديو مارو به اينجا نميرسوندي که مجبور بشيم با يه سري از واقعيتهاي خودساخته دست و ذهن بشر روبرو بشيم چيزايي که اونموقع ارزشش از يه لواشکم واسمون کمتر بود اما حالا شده تموم زندگيمون،چه زيبا بوديمو چه زيبا ميديديم تورو،حيف که اون موجودات پاک ديرود امروز شدن،دزد،نزول خور،هرزه،دروغگو،غيبت کن و هزارتا مزخرفات ديگه.اين قصه سر دراز داره ولي...خدايا در مورد مساله امروزم هم مثل هميشه عمل ميکنم و اينو ميگم(براي بار نهصدو چهلو سوم)خدايا منو ببخش و بيامرز،توبه ميکنم بخاطر تمام گناهان گذشته و امروزم"استغفرالله و اتوب اليه"ميدونم خسته کننده شدم ولي خودت که ميدوني جز تو کسيو ندارم،راستى بالاى صدتا هم حسابه ديگه،احتمالا اون شاعره که گفته صد بار اگر توبه شکستى باز آ احتمالا نميدونسته تو چقد مهربونى،فقط خواهشا نزار هزارتا شه چون اونوقت ديگه روم نميشه اسمتو بيارم ،ولي "جالبه ها"انگار تخم دوزرده ميزارم واست که تازه ازت انتظار دارم حاجتمم روا کني،واقعا که رو را برم،سعي ميکنم بيشتر از اينها ازت خجالت بکشم....توام کمکم کن که وقتي ميخوام بيام پيشت مثل بچگيام باشم"بي شيله پيله" قربانت يه تنهاي خسته
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 0:30 توسط غریبه |


انتظار انتظار انتظار.....چه کلمه سختيه اين انتظار،اونم بيشتر براى کسايى که نميدونن تا کى بايد صبر کنن،البته خود اين افراد هم دو نوع هستن،افرادى که به انتظار نامشخصون(از نظر زمانى)ايمان دارن و يه جورايى ميدونن که ديرو زود داره ولى سوخت و سوز نه...اين گروه اگرچه کارشون سخته ولى حداقل راحت تر از اوناييه که نه مدت براشون مشخصه و نه اميدى به حاصل شدن مراد دارن.

ميگن:دوتا عابد زير درخت بيدى نشسته بودن و منتظر بودن که رستگار بشن،ناگهان صدايى مقدس از پس درخت گفت:شما در نهايت رستگار خواهيد شد اما!!!!

عابدها گفتن اما چى؟ واون صداى مقدس پاسخ داد؛بايد چند سال بگذره

عابدها گفتن چقدر؟صدا گفت؛برگهاى اين درخت رو ميبينيد،هر کدام از اين برگها نمايانگر يک سال انتظار شماست،پس به اندازه تمام برگهاى درخت.

عابدها بعد از اين قضيه هر کدوم حالات متفاوتى داشتن،يکى خوشهال و ديگرى مايوس.

عابد خوشهال از عابد مايوس پرسيد،ميتونم دليل ناراحتيتو بدونم.

و عابد مايوس گفت؛اين درخت هزاران برگ داره و ما بايد هزاران سال منتظر باشيم و اين از عهده من خارجه،و سرى از روى نا اميدى تکون داد و بدون اينکه دليل خوشهالى دوستشو بپرسه رفت.

عابد تک و تنها زير درخت نشست و انتظار طولانيشو شروع کرد،هنوز مدتى نگذشته بود که اون صدا باز اومد و گفت:عابد چرا نرفتى،وعابد در جواب گفت؛چون ميدونم اين انتظار بالاخره به پايان ميرسه و در نهايت رستگار خواهم شد،اگه به اندازه برگهاى تمام درختهاى عالم هم طول بکشه باز هم خواهم ايستاد.

صدا گفت؛مطمعنى؟

عابد گفت:

دست از طلب ندارم تا کام من برآيد،يا جان رسد به جانان يا جان ز تن درآيد.

در اون هنگام ندا اومد که،برخيز و خوش باش که رستگار شدى.

آره يه فرقى هست بين هدف و هوس،خدا هم اينو خوب ميدونه و مارو امتهان ميکنه و حق رو به حقدار ميده،اونه که از رازها و نيات دلهاى بنده هاش باخبره و اونارو اجابت ميکنه...

خدايا تو از خواسته دلم آگاهى آگاهى وآگاهى به وسوسه هاى درونم،ازت ميخوام که منو به راه راستت هدايت کنى و به اندازه توانم ازم انتظار داشته باشى چون بارها به ضعفم اعتراف کردم،

خدايا ما از توييم و به سوى تو برميگرديم و عشق اول وآخر تويى پس سرانجام کارمونو به رستگارى ختم کن و ايمانمونو قوى و نور وجود مقدستو تو دلهاى کوچيکمون بنداز اى مهربانترين مهربانان

           دوست دارم

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 0:28 توسط غریبه |

اميد،آرزو،آرزوهاى دور و دراز!!!!آرزوهاى دور و دراز،يادش بخير يادمه يه وقتايى خيلى از همين آرزوهارو داشتم،آرزوهايى که وقتى فکرشونو ميکنم خندم ميگيره،شايد به طرز فکر سابقم که چنين آرزوهايى رو واسم رديف کرده بود ميخندم و اين که چقدر اونطرز فکر از ديدگاه (مَنِ اکنون) پايين به نظر ميرسه،مگه تو چند سال چه اتفاقاتى ممکنه بيفته که باعث بشه کسى خود سابقشو مسخره کنه و بهش بخنده،نميدونم شايد زمان و يا شايدم نياز،نيازهايى که در همون زمان احساس ميکنه،يا وابستگى يا موانع و مشکلات سر راه... و اما حالا،الان،اکنون... در اين زمان هم چيزهايى رو احساس ميکنم چيزى مابين نياز و آرزو! روزى زمان رو ديدم و به من گفت:اى انسان تجربه گر،روزى به خواسته ها و آرزوهاى امروزت هم خواهى خنديد همون طور که ديروز خنديدى و فردا هم... احساس ميکنم،احساس ميکنم که بايد باهوش تر عمل کنم،منى که آخر قصه رو خوندم انتهاى راه رو ديدم و بارها صداش رو شنيدم. چندى پيش عاشق شدم در حد جنون،عاشق موجود خاکى مثل خودم(منى که تو اين باغها سير نميکردم)،کاملا يک طرفه!!! تمام آرزوم اين بود که روبروش بشينمو ساعتها نگاهش کنم،ولى...فقط و فقط يه معجزه ميتونست باعث بشه که بهش برسم.(مطمعنم بعدها به اين هم خواهم خنديد،پس پيشدستى کرده و حالا ميخندم به دنياى احمقانه اى که کارش دادن و گرفتنه) اما بالاخره رسيدم،رسيدم به چيزى که حالا با صد تا ليلى هم عوضش نميکنم.البته قبلا هم رسيده بودم اما ابهاماتى برام وجود داشت در مورد اصل دوست داشتن،که تو اون رو به بهترين وجه با يه مثال عشقى واسم توضيح دادى،کى بهتر از تو ميتونه آدمو نسبت به موضوعى روشن کنه، ولى من گلايه دارم،گلايه ازت،مگه نه اينه که تو مثل ما آدما نيستى تو با معرفتى،مهربونى،اگه تو هم باهام نامهربونى کنى که اميدى واسم نميمونه،فقط خواهش ميکنم ازم تو راه عشقت امتهاناى سخت سخت نگير که من از حالا ردم،مگه نه اينه که امتهانو از کسايى که مدعى هستن ميگيرن،من که ادعايى ندارم و تازه هميشه ميگم که خيلى ضعيفم. و تازه مگه نه اينه که هر عاشقى بايد بره پيش عشقش و عشقشم اگه اونو دوست داره نبايد بزاردش تو زندون. آرزو دارم،حالا آرزويى دارم که هرگز بهش نخواهم خنديد،و براى رسيدن بهش لحظه هارو مى شمارم،خداجون بيتابم و تا ده بيشتر بلد نيستم بشمارم!!! نذار بيشتر بشه(منت بذار به سرم...
+ نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 0:27 توسط غریبه |

فکر ميکنم،فکر ميکنم،فکر ميکنم...اين روزها فکر کردن شده يکى از بزرگترين مشغله هاى ذهن خستم،فکر کردن به گذشته نه براى حسرت خوردن بلکه فقط و فقط براى حسابرسى و عبرت گرفتن از اون،که ببينم کى بودم،چى کاره بودم و...اما تو اين گشتو گذارى که به گذشتم داشتم چيزاى خوب زيادى ديدم چيزهاى بد هم کم نديدم.

لحظه هايى بود که حضور خدارو کنارم حس کردم،چه از اونجايى که خيلى چيزهارو بهم داد و نداد چه از اون دست بازدارندش که منو نجات ميداد از خيلى از منجلابهايى که ميتونستم توشون بيفتم اما نه....انگار يکى نميخواست،يکى هميشه هوامو داشت،يکى هميشه دوستم داشت،دوستم داشت...

دوست نداشت ازش دور شم(دقيقا مثل همون داستانى که يکى خواب ميبينه تو ساحل با خدا قدم ميزنه)حالا ميفهمم چه چيزى واقعا پشت اون داستان بود.

حتى اين غربت حالام تو اين شهر حال بهم زن و تمام مصايبى که واسم داشت...

ميدونم که همه و همه يه هکمتى داره،اصلا نميشه که نداشته باشه،اين که بعضى وقتا از خودم متعجب ميشم که واقعا اين منم،منى که با يک روز دورى از خونم،بهشتم تب ميکردمو مدام بهونه ميگرفتم حالا سالهاست گلادياتور وار تو تنهايى محض و غربتى که ذره ذره در حال ذوب کردن روحمه سعى ميکنم راهمو پيدا کنم وبشکنم کمر چيزهاى شکستنى رو که قبلا بايد ميشکستم اما...

و در اين راه لحظه اى تنهام نذاشتى و تو اين تنهايى و بيکسى شدى تنها رفيق تنهاييهام تا بازم بهم ثابت کنى که چقدر عوضيم.

تو خوشى همرام بودى و من نبودم،تو سختى تو بودى و منم بودم(بعضى چيزام بين خودمون بمونه بهتره،ميترسم شيطون از اون ور پرتم کنه پايين)

حالا چيزهايى دارم که اونارو با ثروت آقاى گيتس هم عوض نميکنم.

?.خودت

?.سلامتى پدر و مادر عزيزم

?.يه عالم چيزاى خوب که اگه بچه خوبى بودم بهم ميدى

بازم دوست دارم

دلِ نوشته هاى غريبه در

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 0:24 توسط غریبه |


سلام،امروز احساس غريبى دارم،دارم دوباره و دوباره زندگيمو مرور ميکنم و به اين فکر ميکنم که آيا ارزش اينو دارم که دوستم داشته باشى،آيا تابه حال کارى واسه خوشنوديت انجام دادم،ويا اينکه تاحالا سعى کردم از خودم و خواسته هام براى رضاى تو بگذرم،خدا جونم حالا که يه فلاش بک به زندگى گذشتم ميزنم ميبينم که اصلا و ابدا بنده با ارزشى واست نبودم،موجود خوبى نبودم واست،درستکار نبودم واست،نميدونم،واقعا نميدونم تو چطور من و امثال منو که اتفاقا تعدادمون زياد هم هست تحمل ميکنى و با عدالتت باهامون رفتار نميکنى،واى...واى...به حال روزى که بخواى عدالت رو برامون جارى کنى،اون روز روزيه که روى من و امثال من سياست،خداجونم اگر تابه حال گناهى انجام دادم که تعدادشون کم هم نبوده به خاطر اين نبود که ازت نميترسم"نه"من فقط از تو و از شرى که بخاطر گناهام بهم برسه ميترسم،اين بى باکى من فقط به خاطر اين بود که بارها گفتى گناهان بندهام هر قدر هم که زياد باشه،اگه توبه کنن من اونارو ميبخشم.آره خدا جونم بخشندگى و مهربونى و لا پوشونى گناهام توسط تو منو اِنقدر گستاخ کرد که بارها و بارها سرکش شدم.آخ...گفتم توبه و باز داغ دلم تازه شد...واى بر من،که منِ عوضى تابه حال صد بار توبه رو هم رد کردم و از بس شکستم و بستم ديگه خودم خجول و خسته شدم و ازت شرمسارم و اينجاست که بيشتر و بيشتر به اينکه عجب صبرى دارى پى ميبرم و البته به اين موضوع که من هم عجب رويى دارم،خداجون اينو از ته قلبم ميگم،ميترسم"ميترسم از روزى که دوباره ابليس پست رو کنه بهت و با خنده بگه؛همين بود بنده اى که دوستش داشتى!!!و با لبخند پيروزمندانه اى بگه؛آياواقعا ارزشش رو داشت.

واى بر من...واى بر من...اگر دوباره اين روز رو ببينم.

ولى...ولى بايد اعتراف کنم اين کار اصلا براى شيطان ملعون سخت نيست چون من هزار باره اعتراف ميکنم و کردم که خيلى خيلى...ضعيف وسست هستم و يه شکار راحت براى ابليس پست" اگر تو يار و ياورم نباشى،خدايا پناه ميبرم به تو از شر وسوسه هاى شيطان هايى که هر لحظه و هر لحظه با وسوسه هاى خوشرنگشون منو به سوى پستى و ذلالت و رذالت فرا ميخونن.

خداوندا خودت نگهبان و حافظم باش که تو به تنهايى منو کفايت ميکنى.

خدايا کمکم کن و دوست دارم

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 0:21 توسط غریبه |


سلام خدا جون امروز حالت چطوره"من که خيلي خوبم ،ولي ميدونم که اين خوشي زياد طول نميکشه،ولي....ولي اينا همش دليل داره خيلي زياد هم دليل داره،خدا جونم تو اين کله پر از سواله،بعضي وقتا ميشينمو با اين عقل ناقصم سعي ميکنم جوابشونو پيدا کنم اما...اما ميدونم،ميدونم که نميدونم ونميتونم کاملا حکمتشونو درک کنم چون خيلي،خيلي خيلي ضعيفم،از هر نظر که فکرشو بکني،اصلا اگه اينجوري نبود که آدم نميشدم،خداجون اين دنيايي که ما واسه خودمون ساختيم از جهنم هم بدتره،تو اين دنيا حماقت يعني زرنگي،غرور و ريا يعني شخصيت،پست فطرت بودن و دروغگويي هم يعني سياست و کياست و....،خدا جونم يعني ما انقدر نفهم شديم يا انقدر احق!!!! و قدرت درکمون انقدر پايين اومده که ديگه اين چيزاي ابتدايي رو هم که يه بچه ميفهمه(به خدا بچه ميفهمه)ما نميفهميم،شايد به خاطر همينه که همش ميگيم بچه ها نميفهمن،چون خودمون نميفهميم،چون نميفهميم که روحمون چقدر تو لجن فرو رفته و از خدا دور شده،اي کاش...اي کاش اندازه يه بچه بعضي چيزارو ميفهميديم،و اي کاش تو بعضي موارد هرگز بزرگ نميشديم و پاک بودنمونو حفظ ميکرديم،ايکاش ميفهميديم تو دنيايي که بزرگترين و مهمترين کارهاي مدعيترين ؟؟؟آدماش کثيفترين پست ترين کارها نزد خداست؛ جاي خيلي کارها نيست،کارهايي که انجام دادنش عين حماقته و احمق کسيه که فکر ميکنه هرگز نميميره و خدا هم هرگز خفتشو نميگيره،اگر کمي چشمهاي کورمونو باز کنيم عزراييل رو هم خواهيم ديد،مرگ هميشه براي همسايه نيست،شايد نيم ساعت ديگه..يا حالا..يا صد سال ديگه...کميتش مهم نيست،اصل کيفيته!مهم اينه که آيا آماده هستم يا...خدايا همين جا و در همين ساعت،در پيشگاه درگاه پر عظمتت توبه ميکنم از تمام گناهان ديروز و امروزم و ازت خواهش ميکنم اگر قراره از راهت خارج شم جلومو بگيري،حتي با مرگ که صد بار بهتر از زندگي با حماقته،ودر آخر کار اينکه، اي اول و آخر هر چيز؛ منو احمق نميران و اينکه در اين راه ازت کمک ميخوام چون خيلي ضعيفم...دلم خيلي پره ولي ...خدايا کمکم کن و دوستت دارم

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 0:19 توسط غریبه |


خدايا كمكم كن،اگه تو كمك نكنى كى كمك كنه،اى تنها رفيق سالهاى تنهاييم,خدايا خسته ام تنهام دلم گرفته مى خوام حرف بزنم اما با کى،کسى حرف منو نميفهمه،جنس حرف آدما فرق ميکنه،اکثر حرفا از جنس دروغ ريا و منفعت طلبى و هزارو يک مزخرف ديگست،ديگه دارم کم ميارم آخه رازش تو چيه که مارو تو اين برهوت ول کردى آخرش چى ما که بايد بيايم پيش تو،ما که خودمون اعتراف ميکنيم که چقدر ضعيفيم پس چرا،چرا باهامون بازى ميکنى،ما که عمر نوح يا صبرايوب نداريم،حالا که اختيارمون دست خودمون نيست وکشتى سرنوشتى که تو اونو برامون نوشتى مارو به هرجايى که تو ميخواى ميبره ازت ميخوام هواى مارو داشته باشى و مارو تو دستاى مهربونت حمل کنى کنى و نزارى طوفان غرور و ريا و خودخواهى و...مارو به جايى ببره که نبايد،خداوندا هرچقدر بيشتر زندگى ميکنم بيشتر ميفهمم که آدم بودن چقدر آسونه و انسان بودن چقدر سخت،خداوندا من نميخوام مثل حيوونى باشم که فقط وقتى گرسنشه صاحبشو ميشناسه،خدايا من ميدونم که تو اول و آخر هر چيزى،اگه هم نميدونم بهم بفهمون تا فقط وقتى که بهت نياز دارم نيام طرفت،خداوندا روحمو بزرگ کن تا اين پستى رو از خودم دور کنم ،تا بدونم عشق واقعى فقط تويى،خدايا بهم کمک کن که اگه در همين لحظه عمرم تمام شد و اومدم پيشت با روى سفيد بيام نه روسياه،خداياتو هم اينو بدون که خيلى بهت نياز دارم تا تو هر لحظه و هر نفس کنارم باشى و مواظبم باشى تا انسان بودنو با تو و براى تو تجربه کنم و از عمق وجودم فرياد بزنم (من انسانم) نميخوام حيوان صفتانه زندگى کنم پس *خدايا کمکم کن* دوستت دارم و از بابت همه چى ممنونم.


::دوستدار تو يه تنها::

+ نوشته شده در دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 0:18 توسط غریبه |